تبلیغات
پایگاه اطلاع رسانی کربلایی حیدر عیسایی - فاطمه (س) (جلسه 2)
پایگاه اطلاع رسانی کربلایی حیدر عیسایی
نه شرقی نه غربی حكومت علوی


در این جلسه در خصوص فاطمیه صحبت به میان آمده است. ابتدا فاطمیه تعریف شده که منظور از آن مقطعی از تاریخ اسلام است که محورش حضرت زهرا (س) بوده است. سپس در مورد ضرورت بحث پیرامون فاطمیه بحث شده است.

جریان سقیفه و سقیفه سازان از زمان غدیر تا رحلت پیامبر مورد بررسی قرار گرفته و نقش افراد دست اندر کار سقیفه تبیین شده. اساسا بحث این جلسه سخنرانی در خصوص ماهیت کودتاگران علیه مکتب پیامبر است و به هویت شناسی آنان پرداخته شده تا مشخص شود چرا حضرت زهرا سلام الله علیها به میدان مبارزه آمدند و برای احقاق حق امیرالمؤمنین که همانا ولایت، امامت و خلافت ایشان بود، اقدام کردند.


بحث جلسه گذشته پیرامون شناخت حقیقت شخصیت حضرت زهرا بود که گذشت.

اما بحثی را که لازم می دانم مطرح کنم و در این چند روز باقیمانده پیرامون آن صحبت کنم، وقایع بعد از رحلت رسول اکرم است که به آن فاطمیه می گویند. معنای فاطمیه شهادت حضرت زهرا نیست. فاطمیه به مقطعی از تاریخ اسلام می گویند که محورش حضرت زهرا سلام الله علیها بوده است. این ایام از بعد از رحلت حضرت رسول خدا شروع و به شهادت حضرت زهرا ختم می شود.

در تاریخ شهادت حضرت زهرا اقوال مختلفی وجود دارد که در این بین، دو قول 13 جمادی الاول و سوم جمادی الثانی سال یازدهم هجری معتبر و مشهور است. این دو قول در کتب معتبر نقل شده و ناقلان بیشتری دارد. شواهد و اسناد تاریخی ناظر به این دو تاریخ شهادت است، بنابراین این دو برجسته شده است. علت اختلاف بین این دو تاریخ شنیدنی است. در تاریخ نقل شده است که حضرت زهرا (س) هفتاد و پنج روز (سبعین و خمس) یا نود و پنج روز (تسعین و خمس) بعد از رحلت پیامبر، به شهادت رسیدند. این دو تاریخ در رسم الخط کوفی که بدون نقطه نوشته می شد، تفاوتی نداشتند و کاملا شبیه هم بودند. بهمین جهت به دو نقل به ما رسیده است.

حالا چرا من می خواهم این بحث را تبیین کنم؟ بدلیل اینکه در بسیاری از منابر، بخاطر محدودیت وقت یا بخاطر نوع سلیقه ای که برخی اعمال می کنند، شاید وقایع این ایام بصورت گسسته نقل شده و تقدم و تأخر وقایع برای مردم تبیین نشده و همین امر باعث ایجاد شبهات شده است. قصد من طرح پیوسته وقایع آن ایام است.

مثلا شنیده اید که حضرت زهرا مورد ضرب و شتم قرار گرفته اند که شکی هم در آن نیست. همینطور شنیده اید که حضرت زهرا خطبه ی فدکیه را خوانده اند که در این هم شکی نیست. با در نظر گرفتن این دو قول، ممکن است سؤال مطرح شود که اگر ایشان پهلوی شان شکسته و جنین ایشان سقط شده، چرا هیچکدام از این موارد را در خطبه ی فدکیه ذکر نکرده اند؟ یا چطور بانوی پهلوی شکسته، سوار استر شده و برای یاری امیرالمؤمنین علی علیه السلام بمدت چهل شب درب خانه ی انصار و مهاجر مدینه را دقّ الباب کرده است؟

اینگونه مسائل است که باعث می شود تا اولا ایجاد شبهه شود و ثانیا هدف حضرت زهرا از اقداماتش کمرنگ و بی اثر گردد.

اما اصل ماجرا ...

در روز یکشنبه بیست و هشتم صفر سال یازدهم هجری قمری، پیامبر عظیم الشأن اسلام، به شهادت از دار دنیا می روند. این موضوع شهادت بحث دارد، من متوجه هستم که چه می گویم. در روز دوشنبه بیست و نهم صفر که یوم الاثنین می گویند، سقیفه تشکیل می شود که در پی تشکیل سقیفه، اسلام را از مسیر اصلی خود منحرف می کنند.

در واقع سقیفه سازان کودتا می کنند. اما هرگز تصور نکنید که مسئله ی سقیفه و تشکیل آن در عرض یک شب اتفاق افتاد. این یک کانون بحران در دل نظام اسلامی وجود داشت که آغاز آن را خواهم گفت. ابتدا به نکته ای اشاره می کنم و از مقطع غدیر بحث را شروع می کنم.

مستحضر هستید که پیامبر اسلام سیزده سال در مکه بودند و ده سال در مدینه. مواجهه ی پیامبر در مکه با مشرکین و بت پرستان بود و در مدینه با یهود و نصاری. چرا یهود و نصاری که مرکز اصلی شان شام و حوالی آن است، در مدینه ساکن هستند؟

آنها به دلیل بشارتهایی که در عهدین- در کتاب انجیل و تورات- وجود داشته، می دانستند که محل استقرار حکومت پیامبر آخر الزمان در مدینه است، لذا از سالهای قبل، به سمت مدینه حرکت می کنند. آنان هرگز نگاهی به مکه نداشتند. چون می دانستند پیامبر هرگز در مکه به قدرت نمی رسد. اگر هم بخواهد به قدرت برسد، بزرگترین مشکل او بت پرستان و مشرکان هستند. به هر حال به مدینه می آیند و از همان موقع مهره چینی می کنند و منتظر پیامبر می شوند تا حکومت اسلامی مستقر شود. در خصوص مهره چینی آنان در انتهای جلسه به روایتی اشاره خواهم کرد.

جریان را از غدیر شروع می کنم.

پیامبر اسلام فرمودند: "وقتی حجة الوداع را انجام دادیم و از سرزمین مکه خارج شدیم، سه بار جبرئیل بر من نازل شد. یکبار در مسجد خیف. به من ابلاغیه ی خداوند را عرضه داشت و گفت که مأموریت داری تا علی بن ابیطالب را بعنوان وصی بلافصل خود و امام بر حق معرفی کنی." پیامبر فرمودند: "من تضمین جانی ندارم. دستور العمل الهی را زمانی انجام می دهم که خطری متوجه نباشد."

یعنی باید شرایط را بسنجند. مسیر مسجد الخیف طی می شود. پیامبر به منطقه ای به نام کراء الغمین می رسند. بار دوم جبرئیل نازل می شود و می گوید: "رسول ما! ابلاغیه ی را به این مردم برسان و علی را به عنوان جانشین بلافصل خود معرفی کن." باز چون تضمین جانی وجود ندارد، پیامبر به جبرئیل فرمودند که من این دستور را زمانی شرایط مقتضی باشد، انجام می دهم.

این فرمایش پیامبر به معنای تخلف از دستور نیست. امر به ابلاغ است که زمان آن قطعی نیست. شرایط مقتضی این امر نبود. لذا پیامبر تأمل کردند. منطقه کراء الغمین را بطرف منطقه ی جحفه ترک کردند. در سرزمین جحفه و در کنار غدیر خم، سوره ی مبارکه ی مائده آیه ی 67 نازل شد و این بار خداوند همراه با تضمین جانی امر به ابلاغ وحی فرمودند. « یا ایها الرسول، بلغ ما انزل الیک من ربک، فان لم تفعل، فما بلغت رسالته، و الله یعصمک من الناس، ان الله لا یهدی القوم الکافرین، پیامبر ما! آنچه را که ماموریت یافته ای به مردم ابلاغ کن- معرفی علی بعنوان جانشین بلافصل و امام بعد از خود- اگر این کار را نکنی ادای رسالت نکرده ای، خداوند تو را از شر مردم در امان خواهد داشت، خداوند آنانکه حق را پنهان می کند، هدایت نخواهد کرد »

اولا آیه ی ابلاغ تضمین جانی برای پیامبر دارد. ثانیا در این آیه کافر به معنای منکر خدا نبوده بلکه کسی است که حق را پوشانده است.

بعد از این آیه و به همین مناسبت، بلافاصله پیامبر دستور دادند که جهازی از شتر برای ایشان مهیا شود. سه روز مردم را نگه داشتند. از پانزدهم ذی الحجه تا روز هجدهم. آنهایی که جلوتر رفته بودند بازگشتند. آنهایی که عقب مانده بودند رسیدند. سپس پیامبر خطبه ی غدیریه را خواندند و طی آن حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام را بعنوان امام بعد از خود معرفی کردند. این خطبه از یکصد و پنجاه و یک طریق نقل شده و اهل تسنن هم آن را نقل کرده اند.

آنانکه به دنبال منافع خود بودند، اولین سوء قصد را طراحی می کنند. در همان روز هجدهم، چهارده نفر از منافقین دور هم جمع می شوند. این قطعه ی تاریخی را که نقل می کنم در حدیثی در کتاب شریف بحار الانوار، جلد 28، اثر گرانسنگ علامه ی بزرگوار مرحوم علامه ی مجلسی آمده است. مجلسی خدمات ارزنده ای به تشیع کرده است که ارزش او برای مسلملنان ناشناخته مانده است.

راوی این حدیث، صحابی بزرگوار پیامبر حذیفة بن یمان است. حذیفة می گوید: پیامبر به من و عمار یاسر دستور دادند هنگامیکه خواستیم از سرزمین جحفه در غدیر خم به طرف مدینه خارج شویم، تو مهار ناقه ی من را در اختیار داشته باش و عمار یاسر مسیر را هدایت کند. جبرئیل به من خبر داده که عده ای از منافقین در عقبه منتظر شما هستند- عقبه مکانی سراشیبی است- آنان منتظرند تا در آنجا شتر را رم دهند تا شما سقوط کنید و در اثر یک حادثه ی طبیعی از دنیا بروید.

حذیفة و عمار این کار را انجام می دهند. به عقبه می رسند. نه نفر از قریش و پنج نفر از غیر قریش در کمین هستند. پیامبر شبانه به عقبه می رسند. منافقان اشیائی را که از قبل جمع آوری کرده بودند پرتاب می کنند تا شتر رم کند. مهار ناقه توسط حذیفه کنترل می شود و در این قضیه ناکام می شوند. پیامبر مسیر را ادامه می دهند، اما چون آنها نتوانستند شتر را رم بدهند، با شمشیر حمله می کنند. با مقابله ی عمار یاسر و جناب حذیفة روبرو می شوند و فرار را بر قرار ترجیح می دهند. حذیفة از پیامبر سؤال می کند که اینان چه کسانی بودند؟ پیامبر همه را معرفی کرده و فرمودند: اینها 14 نفرند. ابوبکر، عمر، عثمان، طلحه، معاویه، عمروعاص، عبدالرحمن بن عوف, ابوعبیده جراح، سعد وقاص از قریش و ابوهریره، ابوموسی اشعری، مغیرة، ابو طلحه انصاری، عوث حدثان بصری از غیر قریش.

سر دسته گروه غیر قریش، ابوهریره یهودی است. اینها بی حساب و کتاب مسلمان نشدند. یهود مهره چینی دقیق کرده بود.

این چهارده نفر شاکله ی سقیفه را تشکیل می دهند که از همان غدیر خم تصمیم داشتند تا کودتا کنند، اما فرصت بدست نیاوردند.

در وهله ی اول قصد ترور شخص پیامبر را داشتند که موفق نشدند. بار دیگر در سال یازدهم و ایام بیماری پیامبر عظیم الشأن اسلام، پیامبر برای نجات دین و مسلمین از سوء قصد، دستور دادند تا لشکری به فرماندهی جناب اسامة بن زید بن حارث- فرزند زید بن حارث که پسر خوانده ی پیامبر بود- که جوانی بیست ساله بود در بیرون از منطقه ی مدینه تجهیز و آماده شود. سپس امر کردند: جَهّزوا جَیشَ اُسامة، لَعَنَ الله مَن تَخَلّفَ عَن جَیشِ اُسامَة. تجهیز کنید لشکر اسامه را. خدا لعنت کند کسی را که از لشکر اسامه تخلف کند! وقتی لعن و نفرین پیامبر خدا، مشمول حال کسی شد، آن شخص ملعون ازل و ابد خواهد بود.

پیامبر "ما ینطق عن الهوی" است. از روی حساب و کتاب حرف می زند. اهل تسنن، این حرف را قبول ندارند. ببینید پیامبر ده بار معاویه را لعن کردند. اما اهل تسنن حدیث جعل کردند که پیامبر فرمود: خدایا! این لعن و نفرین من در حق معاویه را منشأ خیر و برکت قرار بده، چون لعن و نفرین من از روی غضب و عصبانیت بوده است!!! بی انصافی تا چه حد است که برای دفاع از معاویه، پیامبر را تخریب می کنند. بی انصافی تا چه اندازه که اهل تسنن معاویه را خال المؤمنین می نامند. در مُسند احمد بن حنبل آمده که نوشته است: "من فضیلتی برای معاویه پیدا نکردم الا اینکه هرچه می خورد سیر نمی شد." شخصیت پیامبر را فدای چنین کسی می کنند. مصداق بغض همین است و کاری نمی توان کرد.

بگذریم...

پیامبر با این دستور زمینه ای فراهم کردند تا کودتاگران در مدینه نباشند که به اسلام ضربه بزنند! اما در بستر بیماری چشمان خود را باز کردند و دیدند اولی و دومی بالای سر ایشان هستند. فرمودند مگر نگفتم که بروید؟ اولی گفت: من رفته بودم، اما با خود گفتم که برگردم و حالتان را بپرسم! دومی گفت: من اصلا نرفتم. چون دوست نداشتم حال شما را از مسافر بپرسم. ببینید چقدر وقیح هستند این دو نفر.

این حرکت ایستادن در مقابل امر پیامبر است! دین خدا بر اساس حکمت الهی است! مگر دل بخواهی است؟

سپس پیامبر سه بار فرمودند: نَفَّدُوا جِیشَ اسامة، نَفَّدُوا جِیشَ اسامة، نَفَّدُوا جِیشَ اسامة! بروید ملحق شوید به لشکر اسامة.

به هر ترتیب این دو نفر نرفتند. اینها مترصد بودند که پیامبر از دار دنیا برود تا کار خودشان را بکنند. اینطور نبود که ناگهانی تصمیم گرفته باشند تا کوتا کنند.

شخصی است به نام سعد بن عبدالله اشعری که از اهالی قم و از روات حدیث در عصر غیبت صغری امام زمان است. او حدیثی نقل می کند که مأخذ آن کتاب شریف احتجاج طبرسی جلد دوم است. او از امام سوال می کند: یابن رسول الله! آن دو نفر- اولی و دومی- از روی رغبت اسلام آوردند یا از روی اجبار؟ امام فرمودند: « لا، انَّهُما اَسلَما طَمَعا و ذلک انّهُما یُخالِطان مَع الیَهود. نه، آنها از باب طمع اسلام آوردند، زیرا با یهود رفت و آمد داشتند » سرزمین حجاز دو شهر مهم بیشتر نداشت. یکی یثرب بود که بعد از اسلام مدینة الرسول نامیدند و الان به مدینه مشهور است و دیگری مکه که از ابتدا مکه نام داشت. عربستان، این کشور قحطی زده ی فرهنگی، در شهر مکه هفده نفر با سواد داشت و در شهر مدینه ده نفر. منظورم از سواد، خواندن و نوشتن است. دانشمند فیزیک هسته ای و نانو و سایر علوم نبودند. فقط می توانستند خط بنویسند و بخوانند. از قضا این دو نفر جزء افراد با سواد مکه بودند که می توانستند بنویسند. لذا با یهودی ها اختلاط داشتند.

امام فرمودند که اینها به طمع حکومت اسلام آوردند. چون همنشین با یهود شدند. در تورات پیش بینی شده بود که استقرار حکومت اسلامی در مدینه است. اینها به طمع حکومت و اینکه حاکمیت بدست آورند، مسلمان شدند.

لکن زمانی که فهمیدند کار بدست علی بن ابیطالب است، نقشه کشیدند تا سقیفه تشکیل دهند.

سقیفه علی الظاهر تشکیل شد تا حکومت را از علی بن ابیطالب بگیرد. اما ظاهر مطلب اینست. باطن امر اینست که اینها با پیامبر مخالف بودند.

اگر شما با حکومت علی ابن ابیطالب مخالف بودید، چرا عقائد و احکام دین را تغییر دادید؟ نص قرآن در مورد سوره ی مبارکه ی حمد، سبع المثانی است یعنی سوره ی هفت آیه ای که بسم الله را هم شامل می شود. چرا شما بسم الله را حذف کردید و شش آیه می خوانید؟ این مخالفت با علی است؟ یا مخالفت با دین پیامبر است؟ این مخالفت با پیامبر و دین پیامبر است!

آنها در اذان نمی گویند اَشهد انّ علیّا ولیّ الله! هیچ ایرادی ندارد؟ اما چرا بجای حیّ علی خَیر العَمل، الصّلاة خیر مِن النّوم را می گویند؟ اینکه ربطی به علی ندارد!

موارد از این دست زیاد است. همینطور موارد متعددی از مخالفت صریح سقیفه سازان با پیامبر در زمان حیات ایشان که در کتب اهل سنت نقل شده است.

بهمین جهت است که خداوند در آیه شریفه ابلاغ خطاب به پیامبر فرمود: «و الله یعصمک من الناس، خداوند تو را از شر مردم در امان می دارد» چون آنها با پیامبر مشکل داشتند. شرّ مردم متوجه ایشان بود اگرچه در لباس مخالفت با علی بروز کرده است! اختلاف طرفداران سقیفه با ما فقط در مورد ولایت و امامت و خلافت علی ابن ابیطالب نیست! هرگز همچنین تصوری نکنید. آنها در توحید هم با ما مشکل دارند. آنها در نبوت هم با ما مشکل دارند. آنها در عدل خدا هم با ما مشکل دارند. آنها در مباحث معاد هم با ما مشکل دارند.

موارد متعددی وجود دارد که در گذشته گفته ام و در مجال دیگری نیز عرض خواهم کرد.

شیعه فرقه ی اقلیتی نیست که دو اصل به اصول دین اضافه کرده و از اکثریت جدا شده باشد. بلکه اهل تسنن اکثریتی هستند که دو اصل از پنج اصل را کم کردند و از مسیر اصلی منحرف شدند. سابقه شیعه در غدیر است، اما سابقه اهل سنت به سقیفه باز می گردد که بعد از پیامبر شکل گرفت. اسلام ما اسلام غدیر است. در مقابل، اسلام سقیفه است که منحرفان و دشمنان پیامبر تأسیس کردند.

نجات جان رسول خدا که در آیه ابلاغ اشاره شده بواسطه ی علی (ع) بوده است. البته حضرت علی (ع) بیست و سه سال در رکاب پیامبر، جان خود را فدای ایشان کردند که نمی خواهم وارد این بحث بشوم.

در جلسه بعد پیرامون ادامه بحث سقیفه صحبت خواهیم کرد.




برچسب ها: فاطمه س، حضرت زهرا س، فاطمیه، شناخت فاطمیه، شناخت حضرت زهرا س، آشنایی با حضرت زهرا س،
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 12 فروردین 1393 توسط حسین شرعیاتی

قالب وبلاگ

Online User