تبلیغات
پایگاه اطلاع رسانی کربلایی حیدر عیسایی - ده داستان کوتاه از امام حسین (ع)
پایگاه اطلاع رسانی کربلایی حیدر عیسایی
نه شرقی نه غربی حكومت علوی

اسماء نوزاد را پیچیده بود توی یک پارچه ی سفید. محمد نوزاد را از او گرفت. در گوش راستش اذان گفت و در گوش چپش اقامه. اسمش را گذاشت شُبَیر.
 
شُبَیر به عربی می شود حسین. نوزاد، پسرِ کوچکِ علی بود و علی برای محمد مثل هارون بود برای موسی. شُبَیر پسر کوچک هارون بود.
 
 
 
 
 
پیرمرد داشت وضو می گرفت. صدای دو پسر بچه را شنید. بحث می کردند که وضوی کدامشان درست است.پیرمرد توجهی نکرد. آمدند پیش او. گفتند : "ما وضو می گیریم؛ شما ببینید وضوی کداممان درست است." وضو گرفتند. صحیح و کامل. پیرمرد خنده اش گرفت. گفت : " وضوی هر دوتان حرف ندارد. این منم که با این و سن و سال اشتباهی وضو می گیرم."
 
نقشه حسن و حسین گرفته بود.
 
 
 
 
 
 
 
شهر بانو. تا دیروز دختر پادشاه عجم بود و امروز اسیر دست مردان عرب. می خواستند بفروشندش اما، علی نگذاشت. گفت : " هر چه باشد دختر پادشاه بوده، در شأنش نیست که فروخته شود. بگذارید خودش یک نفر را انتخاب کند برای ازدواج."
 
دختر دلش گرم شد به حرف های علی. نگاه کرد به کسانی که ایستاده بودند، اشاره کرد به حسین. همان بود که توی خواب دیده بود.
 
 
 
 
 
زن سوار قاطر بود. می گفت : " نمی گذارم حسن را این جا دفن کنی."
 
محمد بن حنفیه گفت : " برای دشمنی با بنی هاشم یک روز سوار شتر می شوی، یک روز سوار قاطر."
 
زن گفت : " تو دیگر حرف نزن. این ها اگر حرف می زنند، پسرهای فاطمه هستند تو را چه به سخن رانی؟"
 
حسین عصبانی شد. گفت : " این حرف ها یعنی چه؟ می خواهی برادرم را از ما جدا کنی؟ او به جای یک فاطمه از سه فاطمه نسب دارد."
 
 
 
 
 
 
 
 
 
دوران معاویه دوران آزادی بود.همه  ی فرقه ها آزاد بودند. بحث بود و مناظره. اما نوبت به خانواده ی محمد و دوستانشان که می رسید آزادی تمام می شد.یا می گذاشتندشان لای جرز دیوار یا ترورشان می کردند.
 
 
 
 
 
 
 
کسی حق نداشت اسم علی را بیاورد، مگر برای طعن و لعن و فحاشی. دستور معاویه بود. حسین باید اسم پدر را زنده نگه می داشت. اسم پسرهایش گذاشت علی. علی اکبر، علی اصغر، علی اوسط.
 
 
 
رفته بود حج. آن جا معاویه  را دید.پوزخندی زد و گفت : " دیدی حجر و رفقایش را کشتیم و خودمان بر جنازه شان نماز خواندیم؟" حسین لبخند زد:" ولی ما اگر شما و آدم های تان را بکشیم نه بر شما نماز می خوانیم و نه دفنتان می کنیم."
 
 
 
 
 
گفت : " یک وظیفه را انجام دهید ، بقیه کارها درست می شود ؛ امر به معروف و نهی از منکر ."
 
یادشان آورد که قرآن علمای یهود را سرزنش کرده بود به خاطر صبرشان بر ظلم و فساد جامعه و بیش تر گفت از اوضاع زمانه ی خودشان . اما کیسه های پول بنی امیه ، گوش ها را کر کرده بود .
 
 
 
 
 
نشست سر قبر محمد . آمده بود خداحافظی کند . حرف هایش را زد خوابش برد . خواب جدش را دید . بغلش کرد و پیشانی اش را بوسید .
 
گفت :"حسین عزیزم ! به پا خیز که وقت وفا به پیمان است .معبودت می خواهد تو را در قربان گاه ببیند ."
 
 
 
 
 
نصیحت کننده ها خیل بودند .
 
می گفتند :" نرو"
 
می گفت : " خدا می خواهد مرا کشته ببیند "
 
می گفتند : " لا اقل زن و بچه ات را نبر"
 
می گفت : " خدا می خواهد آنها  را هم هم اسیر ببیند. کار این امت درست نمی شود مگر با کشته شدن من و اسیر شدن خانواده ام . "



برچسب ها: 10 داستان از امام حسین، داستان امام حسین، داستان های امام حسین، داستان کوتاه از امام حسین، داستان های کوتاه امام حسین، امام حسین ع، داستانی از امام حسین،
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 15 شهریور 1394 توسط حسین شرعیاتی

قالب وبلاگ

Online User